۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

مولانا جلال الدین بلخی

   مولانا جلال الدین بلخی.



جلال الدین محمد در ششم ربیع الاول سال 604 هجری در شهر بلخ (( مزارشریف )) امروزی تولد یافت.
سبب شهرت او به رومی و مولانای روم ، طول اقامتش و وفاتش درشهر قونیه از بلاد روم بوده است . بنا به تذکره نویسان وی در هنگامی که پدرش بهاالدین از بلخ هجرت می کرد پنج ساله بود . افر تاریخ عزیمت بهاء الدین را از بلخ در سال ۶۱۷ هجری بیدانم، سن جلال الدین در بین راه در نیشاپور به خدمت شیخ عطار رسید و مدت کوتاهی درک محضر آن عارف بوزورگ را کرد .
چون بهاء الدین به بغداد رسید بیش از سه روز در آن شهر اقامت نکرد و روز چهارم بار سفر به عزم زیارت بیت الله الحرام بار بست پس از بازگشت از خانه خدا با سوی شام روان شود و مدت نامعلومی در آن نواحی بسر برد و سپس ب ارزنجان رفت . ملک ارزنجان آن زمان امیری از خاندان مانکوجک و فخر الدین بهرام شاه نام دشت ، و او همان پادشاهی است حکیم نظامی گنجوی کتاب مخزن الاسرار را با نام وی به نظم آورده است.مدت توقوف مولانا در ارزنجان قریب یکسال بود .
باز به قول افلاکی ، جلال الدین محمد در هفده سالگی در شهر لارنده به امر پدر ، گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی را که مردی محترم و معتبر بود به زنی گرفت و این واقعه در سال ۶۲۲ هجری اتفاق افتاده باشد و بهاء الدین محمد به سلطان والد وعلاا الدین محمد دو پسر مولانا از این زن تولد یافته اند .

مولانا و خانواده او    

مولانا جلال الدین محمد مولوی در سال 604 روز ششم ربیع الاول هجری قمری متولد شود هر چند او در اثرخود فیه مافیه اشاره به زمان پیشتری  می کند؛ یعنی در مقام شاهدی عینی از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن می گوید . در شهری بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل  یک معبد کهنه آکنده از روح ، انباشته از فرشته سرشار از تقدس بود .کودک خاندان خطیبان محمد نام داشت  اما در خانه به محبت و علاقه ای آمیخته به تکریم و اعتقاد او را جلال الدین میخواندند -جلال الدین محمد بهاء والد که یک خطیب بزرگ  بلخ و یک واعظ و مدرس پر آوازه بود از روی دوستی و بزرگی او را (( خداوندگار )) می خواند خداوندگار برای او همه امیدها و تمام آرزوهایش را تجسم میداد . به آنکه از یک زن دیگر دختر قاضی شرف پسر بزرگتر به نام حسین داشت به این کودک رسیده که مادرش مومنه خاتون از خاندان فقیهان و سادات سر خس بود . و در خانه بی بی علوی نام داشت به چشم دیگری می دید خداوندگار خرد سال برای بهاء والد که در این سال ها از تمام درد های کلانسالی رنج می برد عبارت از تجسم جمیع شادیها و آرزو ها بود سایر اهل خانه هم مثل خطیب سالخورده بلخ،به این کودک هشیار ،اندیشه ور و نرم و نزار به دیده علاقه نگریستند ،حتا خاتون مهیمنه مادر بهاء ولد که در خانه (( مامی)) خوانده می شد و زنی تند خوی ، بد زبان و ناسازگار بود.در مورد این نواده خردسال نازک اندام و خوش زبان نفرت و کینه ای که نسبت به مادر او داشت از یاد می برد.شوق پرواز در ماورای ابرها از نخستین سالهای همان سالهای کودکی آغاز شد از پرواز در دنیای فرشته ها ،دنیای ارواح ، و آن سالها رویاهای که جان کودک را تا استانه عرش خدا عروج می داد ، چشمهای کنجکاوش را در نوری وصف ناپذیر که اندام اثیری فرشتگان را در هاله خیره کننده ای غرق م کرد می گشود.بر روی درختهای در شکوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهای خندان می دید. در پرواز پروانه های بی آرام که بر فراز سبزه های مواج باغچه یکدیگر را دنبال می کردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح می خواندند به صورت ستاره های از آسمان اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا می رفتند طی روزها و شبها با نجوایی که در گوش او می کردند او را برای سرنوشت عالی خویش ، پرواز به آسمان ها آماده می کردند پرواز به سوی خدا !



موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا 

پدر مولانا بهاء ولد پسر حسین خطیبی در سال ( ۵۴۶ ) یا ( ۵۴۲) هجری قمری در بلخ خراسان آن زمان متولد شد. خانواده ای مورد توجه خاص و عام و نه بی بهره از مال ب منال وهمه شرایط مهیای ساختن انسانی متعالی ، کودکی را  پشت سر می گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و هکم را فرا می گیرد . محمد بن حسین بهاءالدین ولد ملقب به سلطان العلما ( متولد حدود ۵۴۲ ق / ۱۱۴۸ یا کمی دیر تر ) از متکلمان الهی به نام بود . بنا به روایت نوه اش ، شخص پیامبر (ص) این لقب را در خوابی که همه عالمان بلخ در یک شب دیده بودند به وی اعطا کرده است .بهاء لدین عارف بود و بنا بر برخی روایات او از نظر روحانی به مکتب احمد غزالی ( ف ۵۲۰ ق / ۱۱۲۶ م ) وابسته است .با این حال نمی توان قضاوت کرد که عشق لطیف عرفانی آن گونه که احمد غزالی در سوانح خود شرح می دهد چه اندازه بر بهاءالدین و از طریق او بر شکل گیری روحانی فرزندش جلال الدین تاثیر داشتهاست . اگر عقیده افلاکی در باره فتوایی بهاءلدین ولد که زناءالعیون النظر صحت داشته باشد مشکل است که انتساب او به مکتب عشق عارفانه غزالی را باور کرد حال آنکه وابستگی نزدیک او به مکتب نجم الدین کبری موسس طریقه کبرویه به حقیقت نزدیکتر است بعضی مدعی شده اند که خانواده پدری بهاء الدین از احفاد ابوبکر خلیفه اول اسلام هستند این ادعا چه حقیقت داشته باشد و چه نداشته باشد در باره پیشینه قومی این خانواده هیچ اطلاع مسلمی در دست نیست . نیز گفته شده که زوجه بهاءالدین از خاندان خوارزمشاهیان بوده است که در ولایت خاوری حدود سال ۴۷۲ ق ۱۰۸۰ حکومت خود را پایه گذاری کردند ولی این داستان را هم می توان جعلی دانست ب رد کرد او با فردوس خاتون ازدواج می کند که برخی به علت اشکال زمانی در این ازدواج شک نموده اند او برای دومین بار به گفته ای ازدواج می کند . همسر او بی بی علوی یا مومنه خاتون است که او را از خاندان فقیهان و سادات سرخسی می دانند.
از این بانو ،علاوالدین محمد در سال 602 و جلال الدین محمد در سال 604 روز ششم ربیع الاول هجری قمری متولد شدند .بهاءالدین از جهت معیشت در زحمت نبود خالنه اجدادی و ملک مکنت داشت .در خانه خود در صحبت دو زن که به هر دو عشق می ورزید و در صحبت مادرش (( مامی )) و فرزندان از آسایش نسبی برخوردار بود ذکر نام الله دایم بر زبانش بود ب ویاد الله به ندرت از خاطرش محو می شد با طلوع مولانا برادرش حسین و خواهرانش که به زاد از وی بزرگتر بودند در خانواده  تدریجاً در سایه افتادند و بعد ها از افواه مریدان پدرش نقل می شد از جانب پدر نژادش به ابو بکر صدیق خلیفه رسول خدا می رسید واز جانب مادر به اهل بیت پیامبر نسبت میرسانید.

پدر مولانا

پدرش محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد بلخی و ملقب به سلطان العلماءاست که از بزرگان صوفیه بود و به روایت افلاکی احمد دده در مناقب العارفین سلسله او در تصوف بهامام احمد غزالی می پیوست و مردم بلخ به وی اعتقادی بسیار داشتند و بر اثر همین اقبال مردم به او بود که محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.
گویند سبب عمده وحشت خوارزمشاه از او آن بود که بهاءالدین ولد همواره بر منبر به حکیمان و فیلسوفان دشنام می داد و آنان را بدعت گذار می خواند.
گفته های اوبر سر منبر بر امام فخرالدین رازی که سرآمد هکیمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نیز بود گران آمد و پادشاه را به دشمنی با وی برانگیخت .بهاءلدین ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر دیدو برای رهانیدن خویش از آن مهلکه به جلاء وطن تن در داد و سوگند خورد که تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است ودان شهر باز نگردد.گویند هنگامیکه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترک می کرد از عمر پسر کوچکش جلال الدین بیش از پنج سال نگذشته بود.افلاکی در کتاب مناقب العارفین در هکایتی اشاره می کند که کدورت فخر رازی با بهاءالدین ولد از سال 605 هجری آغاز شد و مدت یک سال این رنجیدگی ادامه یافت و چون امام فخر رازی در سال 606 هجری از شهر بلخ مهاجرت کرده است بنا بر این نمی توان خبر دخالت فخررازی را در دشمنی خوارزمشاه با بهاءالدین درست دانست.ظاهراً رنجش بهاءالدین از خوارزمشاه تا بدان حد که موجب مهاجرت وی از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنی بر حقایق تاریخی نیست.
تنها چیزی که موجب مهافرت بهاءالدین ولد و بزرگانی مانند شیخ نجم الدین رازی به بیرون از بلاد خوارزمشاه شد است اخبار وحشت آثار قتل عامها چ نهب و غاررت و ترکتازی لشکریان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است که مردم دورانیدیشی را چون  بهاءالدین  به ترک شهر و دیار خود وا داشته است.

این نظریه را اشعار سلطان ولد پسر جلال الدین در مثنوی ولد نامه تائید می کند چنانکه گفته است

کرد از بلخ عزم سوی هجاز          زانکه شد کارگرد در او آن راز 
بود در رفتن و رسید و خبر            که  از آن راز شد  پدید  اثر 
کرد تاتار قصد آن قلام                 منهم  گشت  لشکر  اسلام
بلخ را بستند و به رازی راز          کشت از آن قوم بیحد و بسیار 
شهر های بزرگ کرد خراب            هست حق را هزر گونه عقاب

این تنها دلیلی متقن است که رفتن  بهاءالدین  از بلخ در پیش از 617 هجری که سال هجوم لشکریان مغول و چنگیز به بلخ است بوقوع پیوست و عزیمت او از آن شهر در حوالی همان سال بوده است .

جوانی مولانا 

پس از مرگ  بهاءالدین ولد ،جلال الدین محمد که در آن هنگام بیست و چهار سال داشت بنا به وصیت پدرش و یا به خواهش سلطان علاءالدین کیقباد بر جای پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدی شغل فتوی و امور شریعت گردید.یکسال بعد برهان الدین محقق ترمذی که از مریدان پدرش بود به وی پیوست جلال الدین دست ارادت به وی داد و اسرار تصوف و عرفان را از او فرا گرفت.سپس اشارت او به جانب شام و حلب عزیمت کرد تا در علوم ظاهر ممارست نماید . گویند که برهان الدین به حلب رفت و به تعلیم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاویه مشغول تحصیل شد. در آن هنگام تدریس آن مدرسه بر عهده کمال الدین ابوالقاسم عمر بن احمد معروف به ابن العدیم قرار داشت و چون کمال الدین از فقهای مذهبی حنفی بود ناچار بایستی مولانا در نزد او به تحصیل فقه آن مذهب مشغول شده باشد.پس از مدتی تحصیل در حلب مولانا سفر دمشق کرد و از چهار تا هفت سال در آن ناحیه اقامت داشت و به اندوختن علم و دانش مشغول بود و همه علوم اسلامی زمان خود را فرا گرفت.مولانا در همین شهر به خدمت شیخ محیی الدین محمد بن علی معروف به ابن العربی ( 560 -638 ) که از بزرگان صوفیه اسلام چ صاحب کتاب معروف فصوص الحکیم است رسید . ظاهراً توقف مولانا در دمشق بیش از چهار سال به طول نیانجامیده است ، زیرا وی در هنگام مرگ برهان الدین محقق ترمذی که در سال 638 روی داده در حلب حضور داشته است. 
مولانا پس از گذراندن مدتی در حلب و شام که گویا مجموع آن به هفت سال نمی رسد به اقامتگاه خود ، قونیه رهسپار شد. چون به شهر قیصریه رسید صاحب شمس الدین اصفهانی می خواست که مولانا را به خانه برد اما سید برهان الدین ترمذی که همراه او بود نپذیرفت و گفت سنت مولای بزرگ آن بوده که در سفر های خود در مدرسه منزل می کرده است.
سید برهان الدین در قیصریه به در گذشت و صاحب شمس الدین اصفهانی مولانا را از این حادثه اگاه ساخت ووی به قیصریه رفت وکتب و مرده ریگ او را برگرفت و بعضی را به یادگار به صاحب اصفهانی داد و به قونیه باز آمد.
پس از 638 تا 642 هجری که قریب پنج سال می شود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین می پرداخت.


اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا 


مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنیا آمد . خوارزمشاه در سال ﴿ 602 ق ) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد . مولوی خود در اشعارش ، آنها که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهایان و غوریان اشاره می کند . در آن هنگام که خداوندگار خاندان   بهاءالدین ولد هفت ساله شد ( 611-604 ) خراسان و ماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نیشاپور عرصه کروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود.ایلک خان در ماورءالنهر و شنسبیان در ولایت غور با اعتلای او محکوم به انقراض شدند.اتابکان در عراق و فارس در مقابل قدرت وی سر تسلیم فرد آوردند در قلمرو زبان فارسی که از کا شغر تا شیراز و از خوارزم تا همدان و آن سو تر امتداد داشت جز محسروسه سلجوقیان روم تقریباً هیچ جا از نفوذ فزاینده او بر کنار نمانده بود.حتی خلیفه بغداد الناصرین الله برای آنکه از تهدید وی در امان ماند ناچار شد دایم پنهان و آشکار بر ضد او به تحریک و توطئه بپردازد توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه ترکان و خوارزمیانش همه جا برد.
یک لشکر کشی او بر ضد خلیفه تا همدان و حتی تا نواحی مجاور قلمرو بغداد بیش رفت فقط حوادث نا بیوسیده و حساب نشده اورا به عقب نشینی واداشت . لشکر کشی های دیگرش در ماوراءلنهر و ترکستان در اندک مدت تمام ماوراءلنهرو ترکستان در اندک مدت تمام ماوراءلنهر و ترکستان را تا آنجا که به سرزمین تاتار می پیوست مقهور قدرت فزاینده او کرد قدرت او در تمام این ولایات مخرب و مخوف بود و ترکان فنقلی که خویشان مادرش بودند ستیزه خاتون ،ملکه مخوف خوارزمیان ، این فرزند مستبد اما عشر تجوی ووحشی خوی خویش را همچون بازیچه یی در دست خود می گردانید .خاندان خوارزمشاه در طی چندین نسل فرمانروایی ، خوارزم و توابع را که از جانب سلجوقیان بزرگ به آنها واگذار شده بود به یک قدرت بزرگ تبدیل کرده بود نیای قدیم خاندان قطب الدین طشت دار سنجر که خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ایی ترک بود و در دستگاه سلجوقیان خدمات خود را از مراتب بسیار نازل آغاز کرده بود.در مدت چند نسل اجداد جنگجوی سلطان اقطای کوچک این نیای بی نام و نشان را توسعه تمام بخشیدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدین تکش قدرت پرورندگان خود سلجوقیان را در خراسان و عراق پایان داده بود خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگیده بود حتی با قراختائیان که یک چند حامی و متحد خود و پدرش در مقابل غوریان بودند نیز کارش به جنگ کشیده بود.
تختگاه او محل نشو و نمای فرقه های گوناگون م مهد پیدایش مذاهب متنازع بود . معتزله که اهل تنزیه بودند در یک گوشه این قلمرو وسیع با کرامیه که اهل تجسیم بودند در گوشه دیگر ،دایم درگیری داشتند . صوفیه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بین آنها پیروان شیخ کبری نفوذشان در بین عامه موجب مباحث مربوط به الهیات کلام به عنوان فلاسفه خوانده می شدند هم نزد معتزله و کرامیه و هم نزد اکثریت اهل سنت که در این نواحی غالباً حنفی مذهب بودند و همچنین نزد صوفیه نیز که طرح این گونه مسائل را در مباحث الهی مایه بروز شک و گمراهی تلفی می کردند بورد انتقاد شدید بودند وعاظ صوفی و فقهای حنفی که متکلمان اشعری و ائمه معتزلی را موجب انحراف و تشویش اذهان عام می دیدند از علاقه ای که سلطان به چنین مباحثی نشان میداد خرسند بودند و گه گاه به تصریح یا کنایه نا خرسندی خود را آشکار می کردند.
دربار سلطان عرصه بازیهای سیاسی قدر تجویان لشکری از یک سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب کلامی از سوی دیگر بود.در زمان نیاکان او وجود این منازعات بین روسای عوام در دسته بندی های سیاسی هم تاثیر کذاشته بود چنانکه خوارزمشاهان نخستین ظاهراً کوشیده بودند از طریق و وصلت با خانواده که بعدهای بین خاندان های بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهیان ادعا شد ظاهراً از همین طریق بوجود آمده بود با آنکه صحت این ادعا هرگز از لحاظ تاریخ مسلم نشد اهتمال آنکه کثرت مریدان بهاء ولد موجب توهم سلطان و ادعی الزام غیر مستقیم و به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .
معذا غیر از سلطان تعدادی از فقهای قضات و حکام ولایت هم به سبب طعنهای که بهاء ولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود
در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603 ) تعداد واعظان بسیار بود.و بهاء ولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی داشت وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد از سلطان به سبب گرایشتهای فلسفی وی ناخرسند بود فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید . لشکر کشی سلطان برزد خلیفه بغداد بی عتنایه او در هق شیخ الشویخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود و اقدام او به قتل شیخ مجدالدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را نا خرسند کرد در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی وبی اعتقادی او در حق اهل ذاهد و طریقت بود در آن زمان بلخ یکی از مرکز علمی اسلامی بود این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرد موطن بسیار از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است از آن جای که این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش یا جوش واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودای که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد مگر ابراهیم بن آدم (( شهزاده فقیر روحانی )) از ساکنان پاکزاد بلخ نبوده که داستان تغیر کیش او در هیات افسانه بدا نقل شده است فخرالدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تهریک کرد و سبب شد که مجدالدین عراقی عارفرا در آمودریا (سبیحون) غرق کنند (616 ق / 1219 ق ) بهاء الدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است این متکلم الهی پریهزگار و عارف که از کثرت تجلیلات جلالی ، مزاج مبارکش تند و بااهمیت شده بود ) قبلاً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این در یک سده قبل در اشعار سنایی آشکار گشته بود . جلال الدین هم به ارث برد دوستش شمس الدین رازی را (( کافر سرخ )) می خواند این طرز فکر را قویترساخت نییم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که

اندر این بحث از خرد ره بین بدی
فخر رازی راز دار دین بدی

به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی (تعرضهای گزنده و انتقاد های تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت آنان را بر می انگیخت ) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود از این رو مخالفان از ناخرسندی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و باانواع تحریک و ایذاً ازندگی در بلخخ ،در وخش ،در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان تا برای وی دشوار کردند بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادند در آن زمان تهدید مغولان در آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد به تمام خاور نزدیک و دور کشیده شد بازی کرد دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار تعداد شان را ۳۰۰ نفر می گوید ) در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند بلخ در سال 617 ق /1220 م به ویرانه های بدل شد و هزاران به قتل رسیدند.

چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
تا به هر دم دورتر باشی ا مرو و ازهری

مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمر قند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی بود ازز وقتی قراختائیان و لسطان سمر قند قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند اهالی بسیاری از شهر های آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر و دیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند در چنین از جانب شایعه احتمال با احساس قریب الوقوع یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد بهاء ولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارامشاهیان را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان مهسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشاپور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود با آنکه طی نیم قرن در آن ایام معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهر های خراسان و آباد ترین پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند مساجد و خانقهای متعد در آنجا جلب نظر می کرد مجالس وعظ و حدیث در آنها رونق داشت و شهر به سبب کثرت مدارس و علما و زهاد (( قبة السلام )) خوانده می شد از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود در قلمرو خوارزمشاهایان که  مولانا آن را پشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن درمیان بود از جنگهای سلطان با ختائیان از جنگ های سلطان با خلیفه و از جنگ های سلطان در بلاد ترک و کاشغر تختها می لرزید و سلاسه های فرمانروایی منقرض میگشت آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وهشت می پراگند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رته رفته خوارزمشاه جنگجوی مهیب ر ا هم به وحشت می انداخت از وقتی غلبه بر گورخان ختایی  (607) قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چنگیز خان  مغول همسایه کرده بود وهشت از این طوایف و حشی و کافر در اذهان عامه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراءالنهر احساس می شد حتی در نیشاپور که از غریبترین ولایات خراسان محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالهای قبل از وقوع حادثه منسوب گشت آوازه آوازه خان جهانگشای چنگیز خان مغول در تمام ماوراءالنهر و خراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت جنگهای خوارزمشا هم تمام ترکستان و ماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد مدتها بعد جاده ها آکنده از خون و غبار بود و سوران ترک و تاجک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون و غبار دایم جابه جا می سدند خشم و ناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش کوله بارها و فتراکهاشان همواره از ذخیره نا چیز سیاه جادری های بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آومس روستها ،امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت تمام قلرو سلطان طی سالها تاخت و تاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست و پا میزد در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریباً تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود در سالهایی که خانواده بهاءولد سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام و روم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سال های محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت.
علاءالدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخرین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمار گونه و مالیخولیایی سر میکرد بیست و یک سال فرمانروای او از مرده ریگ پدرش علاءالدین تکش تدریجاً یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورده پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد عادت به عیش و مستی او را از تامل در کارها مانع می امد بدین سان از سی سال جنگهای او پدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد دروازه روم هم که با شکست یا سی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بود گشوده ماند در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیک گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاءولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت 









نویسینده ((احمد فرند یوسف ))


۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

پروفیسفور غلام محمد میمنگی


آیا از خود پرسیده‌اید که روحیه‌ی ملی در یک کشور چطور جان می‌گیرد و به کدام شیوه عرض اندام می‌کند؟ بدانید که این روحیه، که در ظاهر همگانی می‌نماید و در اصل فردی است، آن‌وقت در ذهن یک فرد جامعه زنده می‌شود که آن فرد خود را، با مرور زمان، در پرتو اساطیر، دست‌آوردها، هنرها، افتخارات و تجارب مشترک ملتی ببیند و آگاهانه و یا ناخودآگاه پارچه‌های از اینها را برداشته و آهسته آهسته به خود هویتی بتراشد. این تماس دوام‌دار فرد را چنان مجذوب خود می‌کند که او در هر شاهکار ادبی همشهریانش قصه‌ی خود را می‌خواند، در هر نقاشی زیبای هم‌وطنش رنگ‌های دلپسند خود را می‌بیند، در هر ساز و آواز طنینی و ابرازی از احساسات درونی خود را می‌شنود، و در هر کامیابی غریب بچه‌ی میهن خود، رضامندی خود را می‌یابد.
به همین دلیل است که ملت‌های آگاه می‌کوشند حتی کوچکترین اثر و یا دستاورد خلق‌شده در پهنای کشور و جزئی‌ترین افتخار کسب‌شده در درازنای تاریخ خویش را ارج بگزارند و به گوش و دیده‌ی افراد ملت برسانند. البته این آگاهی فردی است که آگاهی یک ملت را تشکیل می‌دهد. و این رشد جزء و شیوه‌ی انتقال استعداد‌هایش است که کل را می‌سازد و به او کیفت بالاتر از جمع اجزاء می‌دهد.
در تلاش برای بیدار کردن و رشد دادن همین روحیه‌ی ملی، بگذارید تا یکی از شخصیت‌های مهم هنری کشور، پروفیسور غلام‌محمد میمنگی را برای شما دوستان دور از وطن معرفی کنم.

چندی پیش، نوشته‌ی یکی از قلم به دستان منور، آقای پامیرزاد به دستم رسید که می‌خواهم آن را در این هفته با شما شریک بسازم.
غلام‌محمد، فرزند عبدالباقی مینگ‌باشی و او فرزند صوفی مینگ‌باشی، در سال 1252 خورشیدی در شهر میمنه‌ی ولایت فاریاب به دنیا آمده و تا هفت سالگی در آنجا به سر برده و سپس با مادرش به کابل آورده میشود و در سرای نورمحمدخان، واقع در گذر قاضی فیض‌الله‌خان در شهر کهنه‌ی کابل جابه‌جا می‌گردند و تحت نظارت شدید حکومت مستبد وقت قرار می‌گیرند. در این وقت برای غلام‌محمد پنج روپیه و برای مادرش سالانه سی روپیه (تنخواه) مقرر می‌گردد و تمام جایداد منقول و غیرمنقول‌شان ظبط می‌شود.
اینک دوسال بعد که غلام‌محمد نه ساله شده و در میمنه سواد آموخته بود و به هنر رسم علاقه‌ی مفرطی داشت و مشق رسامی می‌کرد، هوای رفتن به زادگاه مألوفش بر سرش می‌خورد و پرنده‌ی کوچکی را که چنانچه گفته شد بعداً به پرنده‌ی نجات مسمی می‌گردد، رسم می‌کند و به ضمیمه‌ی یک عریضه به وسیله‌ی شخصی به حضور عبدالرحمن‌خان تقدیم می‌دارد. این رسم زیبا مورد توجه امیر قرار می‌گیرد ولی او شک می‌داشته که رسمی به این زیبایی از طرف غلام‌محمد نه ساله نقاشی شده باشد. لذا فوراً دستور می‌دهد تا قلم و کاغذ آماده و به غلام‌محمد می‌گوید که در گوشه‌ی اتاق نشسته زیر نظر خودش پرنده را رسم نماید. از آنجا که شاعری گفته :
«نقاش نقش ثانی بهتر کشد ز اول»
غلام‌محمد آن را به همان ظرافت و تناسب عالی رسم می‌کند و عبدالرحمن‌خان از این استعداد وی در شگفت اندر می‌شود و به رفتش به میمنه موافقه نمی‌کند، برعکس به طبیب دربارش (داکتر جان گیری) انگلیسی که نقاش ورزیده هم می‌باشد دستور می‌دهد تا غلام‌محمد را در ارگ در نزد خود هنر نقاشی بیاموزد و حتی حاضری‌اش را شخصاً کنترول می‌نماید.

اینجاست که غلام‌محمد در پایان ده سال کار هنری تحت مراقبت شدید دربار، هنر رسامی را به اوجش می‌رساند و چنان لیاقت حاصل می‌کند که به معاش سالانه‌ی 1000 روپیه‌ی کابلی به حیث نقاش دربار عز و تقرب حاصل می‌نماید. وی تا سال 1298 خورشیدی که دوره‌ی پایان حکمروایی حبیب‌الله سراج است، به کارهای هنری خود ادامه می‌دهد و آفریده‌هایی به جهان هنر تقدیم می‌نماید. اکثر آثار قیمت‌دار او که ارزش تاریخی داشتند در موزیم کابل وجود داشت، معلوم نیست که حالا هم موجود هستند یا به یغما برده شده است.

دوره‌ی عروج و عزت (عضویت در جنبش مشروطه‌خواهان) و تأسیس مکتب صنایع نفیسه در کابل
پرفیسور در دوره‌ی حبیب‌الله سراج به اوج شهرت هنری می‌رسد و از کارهای خود غالباً حق‌الزحمه هم دریافت می‌کند. چنانکه قبلاً یادآور شدیم او با شخصیت‌های بزرگ سیاسی، علمی و فرهنگی کشورما محشور می‌گردد و عضویت جنبش مشروطه‌خواهان را حاصل می‌نماید که بعداً نامه‌ی آنها را به امیر حبیب‌الله به جلال‌آباد می‌برد و مورد غضب او قرار می‌گیرد و تحت فشار غل و زنجیر به کابل فرستاده می‌شود. می‌گویند آن‌قدر بر دست و پا و گردن محبوسین زنجیرها آویخته می‌شد که یکی از آنها در زندان گفته بود که :
بندی‌ای را بس بود زولانه‌ی
این همه زنجیر در زنجیر چیست
پروفیسور در این وقت عضویت فعال جریده‌ی سراج الاخبار که تحت سرپرستی محمود طرزی نشر می‌شد، عضویت انجمن معارف و عضویت اداره‌ی ترقی صنایع وطن راحاصل می‌کند و یکی از همکاران نزدیک مطبعه دولتی، مطبعه حربی و مطبعه معارف محسوب می‌گردد و از همه مهم‌تر به کار خارق‌العاده که عبارت از تأسیس مکتب صنایع نفیسه در کابل است توفیق می‌یابد.
در سال 1283 خوشیدی ده نفر دانشجوی افغان و چهار نفر دانشجوی اتریشی که از روسیه پناه‌گزین افغانستان شده بودند به امر حبیب‌الله سراج به پروفیسور معرفی می‌شوند و تحت نظر او هنر نقاشی را فرا می‌گیرند.
به این ترتیب این شخصیت هنری و فرهنگی که در تاریخ معاصر کشور ما جایگاه والا دارد، چه در مراکز هنری فوق‌الذکر و چه در ماشین‌خانه‌ی دارالسطنه کابل، مکتب‌های حبیبه و حربیه‌ی وقت به صفت استاد نیز خدمت می‌کند، شاگردان زیادی را تربیت و به جامعه هنری وطن تقدیم می‌نماید. پروفیسور به اثر لیاقت و کاردانی با شخصیت‌های بزرگ ترک‌تبار آسیای میانه، ایران، هند و سایر شخصیت‌های بزرگ سیاسی و اجتماعی کشور نیز آشنایی حاصل می‌دارد و مورد احترام همه قرار می‌گیرد که ازین جمله می‌توان از شخص شاه امان‌الله، شاه محمدولی‌خان آگاه دروازی وکیل امان‌الله ، محمود طرزی و جمیعت مشروطه‌خواهان نام برد که از هریک آنها تحسین‌نامه‌هایی ، آن هم یکی نه، بلکه چندین تا در متن کتاب به چاپ رسیده که به عنوان پروفیسور ارسال کرده‌اند. شاه ایران لقب پروفیسوری شرق را رسماً عنوانی عزیزالله‌خان سفیر افغانستان درایران به پروفیسور اعطا کرده است.
پروفیسور غلام‌محمد میمنگی، در سال 1278 که به اوج شهرت رسیده بود و به القاب نقاش، رسام، مصور (صورتگر) نیز یاد می‌گردید و 25 سال داشت که با یکی از اقارب خود به نام زینت‌بانو ازدواج می‌کند که ثمر آن دو پسر و سه دختر است که نام‌های شان ازین قرار می‌باشد :
1 ـ بانوحمیرا، خانم علی‌محمد‌خان بدخشی وزیر دربار ظاهرخان. از وی یک فرزند بنام ضیاءجان مانده است.
2 ـ غلام محی‌الدین‌خان فارغ مکتب صنایع نفیسه‌ی کابل. با طاهره دختر عثمان‌قل‌خان ازدواج کرده ثمر ازدواج‌شان شش پسر و دو دختر است. از پسران وی مصطفی، فرید و وحید هم مانند جدشان صاحب استعداد در هنر نقاشی هستند که نام‌های‌شان را دراین مقاله می‌خوانیم.
3 ـ عبدالروف میمنگی فارغ مکتب امانی (نجات) با دختر یکی از علمای بزگ طب، دوکتور ربیع بیگ ترکی ازدواج کرده، فرزندانش عبارت‌اند از: نجیب‌الله سرخابی، خالد سرخابی، سهیلا سرخابی (خانم همایون سرخابی)، فوزیه سرخابی (خانم نعیم‌خان نزهیی) و عبدالله سرخابی.
4 ـ بانو زرین‌تاج خانم، شخصیت مبارز و نستوه وطن، دانشمند، شاعر و مشروطه‌خواه ، محمدکریم نزیهی جلوه است.
5 ـ بانو گوهر تاج، خانم محترم نظیرقل‌خان میمنگی، یکی از شخصیت‌های ملی و مشهور میمنه.
واقعه ها
وی یکی از روز ها از شهر برلین ، آهنگ شهر دیگر کرده و به ترین (( ریل )) می نشیند ، با خود یک بکس دستی دارد که ُپاسپورت و همه اسناد او بداخل آن است بداخل ریل دو جوان جرمن در چوکی مقابل غلام محمد میمنگی قرار دارند و غلام محمد تنها در مقابل شان نشسته و بکس خوِیش را در کنارش مانده است ساعتی بعد خواب بالای غلام محمد غلبه میکند و بعد از آن که بیدار میشود میبیند که بکس مفقود شده و دو جوان هم در کدام ایستگاهی پایین شده اند . غلام محمد خان موضوع را به پولیس اطلاع میدهد و پولیس هم به آن دو نفر جرمن که مقابلش نشسته بودند اشتباه مینماید.از غلام محمد میپرسد که آیا میتوانی چهره های آنها را بیاد بیاوری ؟ در جواب میگوید بلی حتی میتوانم که چهره هایشان را نقش بندم فورآ از حافظه محیر العقول خود کار گرفته هردو را از یاد رسم میکند و پولیس آنرا با خود برده بعد از چندی بکس را از دست آنها میگیرد و این موضوع در یکی از اخبار های مشهور آلمان به نشر و چاپ میرسد.


                                                      
                                                      نویسینده فرند یوسف..



۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

آثارتاریخی در افغانیستان

ولایت بدخشان

از اماکن تاریخی بدخشان می توان از ویرانه های بهارک ( که در حاشیه شهر تاریخی بهارستان ب لان شی آباد شده است ) اشکاشم و توپخانه زیباک و مقبره ناصر خسرو نام برد.

ولایت بادغیس.

در ولایت بادغیس قلعه نو در سمت راست دره ای پهنای هشتصد متر قرار گرفته که قلعه بزرگی ( در دهستان قلعه نو ) محیط  قلعه بین حدود 365 تا 475 متر با دو دروازه در شمال و جنوب دارد و با خندقی محصور شده است . درون  قلعه ، ارگ ، و در بیرون آن ، بازار کوچکی دیده میشود که در سابق سی دکان داشته . و در حوالی قلعه هستصد خانه پراگنده دیده میشد.
در این  قلعه در بالای تپه بزرگی به نام  قلعه کوه نریمان، زیارتگاه های است به نام امامزاده اصغر همچنین زیارتگاه های خواجه عبدال در کوهستان لامان و خواجه ابوالقاسم در ده خارستان قرار دارد.

ولایت فراه.

نقاط دیدنی ولایت فراه نیز به شرح زیر است.
شهر کهنه فراه ، شهر اسفندیار،کافر  قلعه ،بارندک،  قلعه پنج جفت گاو ،  قلعه چارمس ،  قلعه هفت سوراخ برنگک ،  قلعه مساو ، مزار سید محمد ، مزار شاه مبارک ، مزار ابو انصر فراهی ، مزار شهدای کنسک ، مزار سلطان امیر.

ولایت فاریاب.

از محل های شهر فاریاب می توان به چار سماور اشاره کرد . و از بزرگان آن می توان ظهیر الدین فاریابی شاعر ، و غلام محمد میمنگی نقاش را نام برند.

ولایت قندهار.

در شهر قندهار مقبره های اشخاص برجسته و نام دار افغان مانند مقبره احمد شاه ابدالی ، میرویس هوتکی و همچنان آرامگاه های رجال معروف کشور است . از مناطق دیدنی قندهار می توان به چهل زینه ، جاده عیدگاه ، و فرود گاه های قندهار ، تپه منیگک ، و آرامگاه بابا صاحب اشاره کرد.
چهل زینه قندهار در زمان همایون شاه آباد گردیده است و کتاره های آن در زمان شاه امان الله خان ساخته شده و اکنون در وضع بد قرار دارد.

ولایت غزنی.

از مکانهای دیدنی شهر غزنین می توان به مکانهای زیر اشاره کرد.
ارگ غزنین ، مناره های غزنین ، قصر سلطان مسعود غزنوی ، مقبره سبکتگین ، بنیان گذار دودمان غزنوی ، مقبره سلطان محمود غزنوی ، مقبره سنائی غزنوی ، تپه سردار.
مکان های دیدنی دوره غزنوی
باغ پیروزی : باغی که که محل نشاط و شراب و هم چنین انجام تشریفات رسمی زمان غزنویان ، خصوصا سلطان مسعود غزنوی بوده است مقبره سلطان مسعود نیز بر طبق وصیت خودش در آن باغ است.
باغ صد هزار یا باغ صد هزاره.
باغ محمودی : باغی که در زمان سلاطین غزنوی محل نشاط و شراب آنان بوده است.
باغ هزار درخت : باغی ساخته سلطان محمود.



ولایت ننگرهار.

از آثار مهم شهر جلال آباد در ولایت ننگرهار ، سراج العمارت ، نشستگاه امیر حبیب الله و امان الله شاه بود که در سال 1929 میلادی نابود شد. باغ های آن ولی هنوز برپا هستند و فضایی دلپذیر دارند . آرامگاه هر دو فرمانروای نامبرده در درون باغی در روبروی سراج العمارت قرار دارد.

ولایت سمنگان.

از اماکن دیدنی ولایت سمنگان به تخت رستم و قصر جهان نما و بازار سرپوشیده حلم می توان اشاره کرد.
تخت رستم و غارهای مربوط به دوره بودای است و غارهای آن امروزه تقریبآ 15 در صد ویران شده است. خود تخت نیز نیاز به بازسازی دارد.
قصر جهان نما : از سازه های تاریخی ولایت سمنگان است . این بنا که در ولسوالی حلم قرار گرفته مربوط به دوره عبدالرحمن خان است. امروزه تقریبآ 40 در صد از آن ویران شده است.

ولایت کابل.

آرامگاه تیمور شاه
مسجد عید گاه
بوستان سرای ، آرامگاه امیر عبدالرحمن خان
باغ بابر
باغ لطیف
زیارت شیخ سعد الدین احمد انصاری
آرامگاه سید جمال الدین افغانی
مسجد چوبفروسی
آرامگاه نادر شاه
مسجد علیا شریف
مسجد ملا محمود
مسجد گذری
مسجد سه دکان چنداول
دیوار های سر کوه شیردروازه و آسمائی
بالا حصار کابل
قصر دارالمان
کاخ کوتی باغچه و برج های درون ارگ
آرامگاه و مسجد حاجی صاحب پایمنار
قصر چهلستون
منار علم و جهل
منار عبدالوکیل خان

ولایت لوگر

آرامگاه ملک سبز علی صاحب ساختمانی تاریخی است در ولایت لوگر . این ساختمان به صورت گنبدی از خشت پخته بنا شده و در حدود پنج کیلومتری شمال شرق ولایت لوگر قرار دارد.
حدود چهل در سد از این بنا در اثر جنگهای داخلی کشورمان ویران شده است.
گل دره لوگر.
چشم اندازی آراسته شده است که بیشتر آنها صومعه های هستند که در کنار استوپه هایی بنا شده اند در استوپه مراسم مذهبی به جاه آورده میشود ، صومعه معروف استوپه در گادره لوگر در جنوب شرقی کابل قرار دارد.

ولایت لغمان.

از آثار تاریخی ولایت لغمان زیارت مهترلام بابا و قلعه سراج است .
قلعه سراج نام دژی تاریخی است در جنوب استان لغمان افغانستان مربوط به دوره امیر حبیب الله این دژ امروزه تقریبآ 40 در صد تخریب گردیده اصل گنبد زیارت مهترلام بابا بسیار قدیمی بوده اما در زمان حبیب الله خان یک بار ترمیم گردیده ولی امروزه تقریبآ ویران گردیده است.


ولایت پروان .

استوپا های دوره بودایی توپ دره و قصر جبل اسراج از آثار باستانی ولایت پروان می باشند.
منار چکری : این منار طی دو هزار سال کاروان های را راهمنای می کرد که از شمال و جنوب وادی کابل عبور می کردند،
منار چکری در عصر کوشانیان ساخته شده و اسوانه ای با 20 متر ارتفاع بود . در این بنا از صنعت سنگ تراشی گلدره استفاده شده بود. منار چکری در اثر اصابت راکت در مارچ 1998 فرو ریخت.

ولایت جوزجان.

زیارت بابا حاتم جوز جان این مرقد احتمالا مربوط به قرن دوازدهم است که در غرب مزار شریف واقع شده اس و در ساخت آن از سبک غزنوی و تزئینات گچبری استفاده شده است.

ولایت پکتیا.

بالا حصار گردیز از اثار ولایت پکتیا است این اثر تاریخی در یک کیلومتری شرق ولایت در بالای تپه موقیعت داشته و تقریبآ 30 در صد آن تخریب شده است.



  By: Farand Yousaf 



۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

سید جمال الدین افغانی

سید جمال الدین را بشناسیم:



سید جمال الدین فرزند سید صفدر که از بزرگ ترین دانشمندان و سیاستمداران کشورماست، وی در سال 1254هـ ق در ولایت کنر چشم به جهان گشود و تحصیلات ضروری را در کابل به پایان رسانید. سلسلة نسب وی به سید علی غواص ترمذی، عارف وصوفی قرن دهم هجری می رسد. راجع به زادگاه سید و اینکه از کدام قوم و تبار افغانستان است دیدگاه های مختلف و گونه گون وجود دارد، برخی او را ایرانی می دانند و عده یی وی را از افغانستان می دانند هریک دلایلی را بر اثبات این باور خود پیش می نمایند ولی مستندترین اقوالی که جمهور محققان در آن اتفاق نظر دارند این است که سید جمال الدین افغانی الاصل است و در اسعد آباد ولایت کنر تولد یافته نه در اسد آباد ایران.
چنانچه محمود ابوریه نویسندة مصری در کتاب" صیحة جمال الدین افغانی" می نویسد: " تاریخ معار بازتاب دهنده این مسأله است که سید جمال الدین دارای عموزاده یی به نام (حسین پاچا) می باشد و از اکابرشخصیت های افغانستان است، حسین پاچا همواره سید را ملامت می کرد که او راه ورسم نیاکان خود را فراموش کرده که با شمشیر جهاد می کردند و او با خنجر قلم مبارزه می کند و همچنان سید عباس پاچا که از شخصیت های نامور کشور می باشد و عموزاده های سید جمال الدین  به شمار رفته و با سید شمس الدین مجروح قرابت قومی دارد، این خود گواه بر آن است که سید جمال الدین افغانی بوده است به ایرانی طوریکه ایرانیان ادعا می کنند.

                                                                                 




سید جمال الدین افغانی از نظردیگران:



شناخت واقعی شخصیت ها در هرزمان منوط و وابسته به معیارها فعالیت ها و میزان کارکردهای است که آنان در جامعه خویش از خود نشان می دهند و خط مشی مبارزات و جهش های خود را بر وفق حقایق و واقعیت های که در آن جامعه موجود می باشد بنا می نهند، و به ارزش مبارزات و طرز دید و اندیشه و آرمان و هدف سیدجمال الدین کسی پی می برد که در احوال و اوضاع اجتماعی و سیاسی کشورهای اسلامی در قرن 19 وقوف و آگاهی کامل داشته باشد.
لوثروب ستوارد در کتاب خود تحت عنوان" دانشمند معاصراسلام" می نویسد: تمام جوامع اسلامی در قرن 19 به آخرین مراحل انحطاط و پسمانی خود قرار گرفته و در تاریک ترین و بدترین وضعیت قرار داشت مردم به وضع رقتباری مبتلا بودند، فساد اداری و سقوط اخلاقی به حد نهایی خود رسیده و از تهذیب و اخلاق جز نام چیز دیگری وجود نداشت، مسلمانان در مشرق زمین دچار هوی و هوس و شهوت پرستی شده و نور دانش در تمام اکناف جهان رو به خاموشی گذاشته بود و فضیلت مردود و آدمیت معدوم شده بود و در کشورهای اسلامی جز زمامداران مستبد و شاهان عیاش و تن پرور کسی دیگر تسلط و حاکمیت نداشت همه مطلق العنان بودند، بسیاری از فرمان روایان و حکمرانان با عصیان و سرکشی از اداره مرکزی حکومت های مستقلی تشکیل داده بودند، بغاوت و طغیان ، چور و چپاول آغاز گردیده بود، امنیت در حال نزع جان خود بود، گویا آسمان باران ستم می بارید، بازار تجارت کاسد و امور زراعت مختل شده بود، درکلیات و ضوابط اساسی دین که توسط حضرت محمد صلی الله علیه وسلم، که  ناجی بشریت است، امور بدعت راه داده شد. میزان گمراهانی که از یک سرزمین به سرزمین دیگر سفر کرده و مردم را به گمراهی و لاابالیگری دعوت می کردند روز به روز بیشتر می شد، احترام به کتاب آسمانی وجود نداشت، بساط شراب نوشی و قمار در همه منازل هموار گردیده بود، ترس و هراس از قوانین مدنی و شرعی وجود نداشت و... در چنین مرحله که عالم اسلام در ظلمات جهل و نادانی غوطه ورشده بود ناگاه صوتی از قلب آسیا برخواست تا مسلمانان را از خواب های عمیق پیدار کند و آنان را به راه های روشن عدالت دعوت نماید، آن منادی خیرخواه کی بود؟ سید جمال الدین افغانی بود که پایه های دعوتش را توحید و عمل به قرآن، تجدد و تطور در اسلام تشکیل می داد که خوشبختانه سلسلة دعوت او به اقصای بلاد شرق و به سرزمین های مغرب  راه یافت.
او همچنان می نوسید: سید جمال الدین از میان مسلمانان نخستین کسی است که خطر سلطه غرب را در سرزمین های شرقی و اسلامی متناسب به دیگران بیشتر احساس کرد و عواقب حسرت بار او را دقیق تر درک نمود وی با تدبیر در روشنی خرد جمعی به تنهایی به مبارزه پرداخت و حیات خود را در راه بیداری شعور مسلمین جهان وقف نمود.
سید به هر سرزمینی که گام می گذاشت نخست به بذرجنشبهای فکری می پرداخت و بعد با مواظبت به تربیت آن اقدام می کرد تا مادام که به ثمر می نشست.
او در جای دیگری می نویسد: سید را هیچ حادثه مانند مداخلات بریتانیا در امور کشورها بر آشفته و خشگمین نساخته بود.
دکتر چارلز می نویسد: مبارزات روشنگرانة آن مرد عالی قدر در تمام شهرهای اسلامی راه یافت و انجمن هایی به وجود آمد. از کشورهای اروپایی کمتر شهرها بود که از آن جنشبها متأثر نشده باشد. افغانستان، ایران، ترکیه، مصر وهند به سهم خود درآن انچمن ها بهم پیوستند، سبد یگانه شخصیتی بود که در 1891 میلادی علیه کشت تنباکو در فارس تبلیغات شدیدی را به راه انداخت و تظاهراتی را بدنبال گذاشت طوریکه با وضع لایحة تاریخی پنج اگست آتش آن شورش را خاموش ساخت.
برنارد مشیل می گوید:
به هرزمینی که سید جمال الدین قدم می گذاشت به دنبال آن هستة انقلاب را پی ریزی می کرد که چون دیگ می جوشید و مبالغه نیست اگر گفته شود در شرق بعد از گامی که در خنثی ساختن پلان های استعماری غرب برداشته می شود ریشة آن همه از تعلیمات سید آب می خوردنه از دیگران.
مستر بلانت مستشرق مشهور می نویسد:
سید جمال الدین علاقه داشت که مباحثی را در راه بیداری و تربیت مسلمانان به میا نبکشد که با موازین علوم و فنون عصر منطبق باشد و مستربلانت می گوید که سید اظهار می دارد که اگر احکام قرآن و سنت نیکو تفسیر و تأویل شود، بدرستی اسلامی به قدرت و عظمت پیش خود نایل می شود که در اوایل ظهور خویش قرار داشت و دین اسلام یک دین خشک نیست دستوری است که بشریت را هر عصر و زمان به سوی نجات هدایت می نماید و تا تطور منافات ندارد.
مستربراؤن عقیده دارد: مرور کامل در تاریخ زندگی و مبارزات سید جمال الدین افغانی مرور در تاریخملل شرق است که احقایق در آن تجسم یافته است و دانشمند افغان با کسب اطلاع کامل در زندگی اسفبار مردمان افغان، هند، ترکیه، مصر وایران تصویری را از جنایات استعمار پیش دیدگاه نسلهای جدید گذاشته است.
ولیام مکلوری نویسد: مشعلی که که جمال الدین افغانی بر افروخت جرقه یی از جنبش های فکری و اجتماعی ملل شرق زمین بود که حس حق خود ارادیت را در نهاد تمام فرزندان مصر و کشورهای عربی احیا کرد مایه تعجب است شخصی که عمر گرامی خود را در راه بیداری مردم به خواب رفته صرف نموده و دین بزرگیز را از این طریق بدوش خود دارد از مردم جز تنفر و بدبینی نه بیند و یک ربع قرن تمام در پردة فراموشی باقی ماند و نه مسلمانی از او یاد کند و نه غیر مسلمان از شرق.
داکتر فیلیپ می نویسد:
سید جمال الدین افغانی از نخستین پیشوایان معاصر به شمار می رود که روح تازه یی را در کالبد اسلام دمید.
مستشرق شهیر آلمان کارل برو کلمان می نویسد:
اگر بنا می بود که موضوعی جهت بحث بین سید و دیگران مطرح گردد جز بحث در بارة اوضاع مسلمانان جهان و کشورهای اسلامی چیزی دیگری نبود.
از آنچه گفت و آمد از خلال تمام دیدگاه ها و نظریات دانشمندان و محققان و نوشته ها و مقالات خود شان پدیدار می شود که وحدت جهان اسلام و مسلمانان، حاکمیت نظام اسلامی، بیداری مسلمانان و خودارادیت و آزادزیستن، گسستن لجام بردگی استعمار، به هرلباسی که خود را تبارز دهد، افشای توطیه های استعمار، ایجاد سد بزرگ فراراه تجاوز آن به کشورهای اسلامی، خیزش و جهش مسلمانان در مبارزه علیه مهاجمان و دفاع از سرزمین اسلامی و پاسداری از نوامیس و ارزشهای اسلامی و ملی یگانه آرمان و خواسته مقدس سیدجمال الدین افغانی بوده و به منظور عینیت بخشیدن آن تلاش های گسترده و چشمگیری را به راه انداخته بود و با خنجر قلم و زبانش استعمار را به چالش می کشید و در هر سرزمینی که گام می گذاشت و درفش آزادزیستن، وحدت مسلمانان، اعاده عظمت جهان اسلام، و قضیه مهم استعمار زدایی را بر می افراشت به مزاحمتی از سوی استعمارگران و ایادی احساس باخته شان رو به رو می شد و به همین خاطر ایشان به هر کشوری می رفتند پس از مدتی یعنی پس از بیداری احساسات مردم و افشای چهری شوم استعمار به کشور دیگری تبعید می شدند. آنچه می اندیشید و به منظورش مساعی لازم بخرج می داد بی تردید بزرگ ترین پیام برای مسلمانان بوده و اساسی ترین راه برای اعاده عزت و مجد دنیای اسلام  و مسلمانان بر شمرده می شد و حقا که ایشان در محدودة امکانات و ظروف شان رسالت خود را ادا نمودند و پیام بیداری خود را به جهانیان عرضه کردند.



حرف آخر:

تمام صحنه های زندگی سید برای ما درس است و پیامی را زمزمه می کند اما نکته اساسی که جلب توجه می کند و برای مصلحان و دعوت گران بایست مشعل راه و الگوی حیات دعوتی شان باشد همان تحمل مشکلات و آوارگی ها، پایداری و استقامت، عدم خستگی در مسیر دعوت و مبارزه، بذل نهایی ترین تلاش در جهت به کرسی نشاندن آرمان و خواسته ها ست.

به امید آنکه دعوت گران امروز از استقامت و روحیه عالی بهره مندباشند.

By Farand Yousaf 

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

پارچه های نقاشی من




رسامی غازی امان الله خان که بسیار دوستش دارم با پرداس عالی رسم نموده ام


این یکی از دیگر رسامی پنسیلی غازی امان الله خان است که در سال ۲۰۰۷ در ظرف ( ۵ ) روز تکمیلش کردم 


یکی از کارگردان سینمای هند امیتابهچن است . که خیلی خوشم میاید محبت دوستی خود را با وی توسط پنسل آشکار ساختم این رسامی پنسلی در سال ( ۲۰۰۷ ) در ظرف ( ۲ ) روز تکمیل نمودم.


آلبرت انیشتین در چهاردهم مارس (۱۸۷۹ میلادی ) در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه ورتمبرگ آلمان تولد شد .
رسامی این در سال (۲۰۰۸) به پایان رسید .فکورها هایش را خیلی دوست دارم .


خداوند تو در قرآن جاویدان وعده های دادی ، تو گفتی نامردان بهشتی را نمی بینند ،ولی من دیده ام نامرد ،مردان که از خون رگ مردان عالم کاخ ها ساختند ، خداوند اگر مردانگی همین است ،،،اه ه ه ه  به نامردی نامردانت قسم اگر...دستم به قرآنت بیالایم...!!!
رسامی است که نمیدانم چه نام بدهم....فقط شعر ارض نمودم .


پسر جبر و ستم .
رسامی است که یک پیام برای پدران افغان داده ام که برای اطفال تان قلم به دستش بدهید نه تفنگ.

آغوشت 
آغوشت گرم ترین جایی برای زیستن مادر.


پیر مرد...


مصطفی زمانی . هنرمند ایرانی که رول حضرت یوسف را بازی کرد.


قیاس .



قصردارلمان .


آزادی .


یکی از فرهنگ هندی.


طبیعت 


رسامی ویژه که به یاد کسی رسم شده است این رسامی را خیلی دوست دارم 





من و پارچه های نقاشی ام.